شيخ ذبيح الله محلاتى

168

رياحين الشريعة در ترجمه دانشمندان بانوان شيعه ( فارسي )

ناصبى دكان داشت شيخ كاظم همه‌روزه صبح كه از دكان او عبور مىكرد بعد از سلام و تحيت دربارهء مشايخ جملاتى مىگفت و كلماتى مىسرود كه آتش خشم آن ناصبى زبانه زدن مىگرفت و ديدهاى او سرخ مىشد و رگهاى گردنش از خون پر مىشد ولى چاره‌اى جز سكوت نداشت تا اينكه جانش بلب آمد و طاقتش تمام شد ناچار بنزد قاضى رفته شكايت كرد قاضى گفت من نمىتوانم مرد به اين معروفى را بقول تو يك نفر تعقيب بنمايم و او را مورد مجازات قرار دهم تو بايد دو نفر كه من بامانت و راستى آنها اطمينان دارم آنها را در پس دكان خود قرار بدهى تا كلام او را بشنوند اين وقت من موافق قانون مىتوانم او را تعقيب بنمايم بالاخره قرار بر همين شد آن مرد ناصبى دو نفر كه مورد اطمينان قاضى بودند در پس دكان خود مخفى كرد در همان شب شيخ كاظم در عالم رؤيا صديقهء طاهره را در خواب ديد كه فرمود يا شيخ كاظم غير مقالتك يعنى سخن خود را تغيير بده چون از خواب بيدار شد دانست كه مقاله همان كلام مخالف با تقيه است كه با صاحب‌دكان همه‌روزه مىگفت امروز كه بعد از سلام و تحيت با تمام نرمى و آرامى گفت اى برادر تا چند امروز و فردا مىكنى و اين پنجاه ليره را به من نمىدهى همه‌روزه من در دكان تو مىآيم و از تو مطالبه مىنمايم و هر روز يك عذري براى من مىآورى من اگر بخواهم به تو فشار بياورم مىتوانم يك ساعت پول را از تو بگيرم مىروم نزد قاضى شكايت ترا مىنمايم ولى من نمىخواهم ترا اذيت كرده باشم صاحب‌دكان از اين سخنان مبهوت گرديد مثل كسى كه در يك خواب سنگينى فرورفته سپس سر برداشت گفت شما چرا سخنان همه‌روزه را نمىگوئى شيخ كاظم برآشفت فرمود حيا نمىكنى كه مرا مسخره و استهزاء مىنمائى مگر من روزهاى ديگر به غير از اينكه با كمال ملاطفت و نرمى و آرامى مطالبهء اين پنجاه ليره را از تو مىكردم سخن ديگرى نمىگفتم همانا با شما مردم نمىشود بانسانيت عمل نمود شيخ كاظم اين را گفت و از پس كار خود رفت آن دو نفر از پس دكان بيرون آمدند و سخنان درشت به صاحب دكان گفتند و رفتند بنزد قاضى آنچه شنيده بودند شرح دادند قاضى فرمان داد صاحب دكان را احضار كردند و بعد از توبيخ و سبب و شتم بسيار فرستادند شيخ كاظم را حاضر كردند قاضى از او احترام زيادى كرده او را بنزد خود نشانيد و گفت شما چرا